لطایفی درباره کتاب !

لطایفی درباره کتاب !

گویند:‌مردی به دادگاه مراجعت کرد و تقاضای طلاق زن خود را نمود. قاضی پرسید:‌به چه دلیل می­خواهی زنت را طلاق دهی؟‌گفت:‌چون آداب معاشرت و روش زندگی را نمی­داند، قاضی با تعجب گفت: شما بیست سال است ازدواج کرده‌اید، حالا متوجه شدید که او آداب معاشرت را نمی­داند؟‌گفت: ‌علت این است که من تا دیروز کتاب آداب معاشرت نخریده بودم!‌و خودم هم نمی­دانستم!

گویند: ‌نویسنده­ای با دوستش در کافه­ای مشغول قهوه خوردن بود،‌دوستش ضمن صحبت به او گفت:‌راستی می­دانی که عیال من از کتاب جدید شما بسیار استقبال کرد، با اینکه شما را اصلاً نمی­شناسد؟‌نویسنده با غرور و خوشحالی گفت:‌راست می­گویی؟‌گفت:‌بلی چون کتاب تو قطرش درست به همان اندازه بود که می­شد آن را به جای پایه شکسته مبل خانه­مان قرار داد!

 

گویند:‌در یکی از شهرهای دور از مرکز، کتاب­فروشی بود، که کمتر مشتری برای خریدن کتاب به وی مراجعه می­کرد!‌به ناچار نیمی از مغازه خود را به فروش شلغم و چغندر اختصاص داد! روزی مردی شیک­پوش داخل مغازه شد و مقدار زیادی کتاب از او خرید و هفت روز متوالی به این کار خود ادامه داد، روز هشتم وقتی مراجعه کرد به کتاب­فروش گفت: ‌آقا شما یک کتاب چهل سانتی ندارید؟‌کتاب­فروش با تعجب پرسید:‌چرا چهل سانتی، مرد شیک­پوش گفت:‌چون جای چهل سانت از کتاب­خانه­ام خالی است!

 

 

 

گویند:‌داروفروشی وارد دکان کتاب­فروشی همسایه خود شد و کتابی را که تازه از چاپ بیرون آمده بود برداشت و نگاهی کرد و پرسید:‌آیا این کتاب خوبی است؟‌کتاب‌فروش گفت:‌نمی­دانم! من آن را نخوانده­ام، داروفروش گفت:‌من تعجب می­کنم که شما چطور کتاب­هایی را می­فروشید که خودتان آنها را نخوانده­اید؟‌کتاب­فروش در پاسخ او گفت:‌همان­طور که شما داروهایی را به فروش می­رسانید، که خودتان نخورده­اید!

 

گویند:‌مؤلفی از کتاب تازه خود تعریف می­کرد و به رفیقش که منتقد بود می­گفت:‌نمی­دانم کتاب اخیر مرا خوانده­اید، گمان می­کنم در آن چیزهای تازه و حقیقی زیاد باشد، منتقد لبخندی زد و گفت:‌صحیح است ولی متأسفانه چیزهای حقیقی آن تازگی ندارد، و چیزهای تازه آن عاری از حقیقت است.

 

از کسی پرسیدند که دوست‌دار کتاب کیست؟‌با صداقت و صراحت گفت: موریانه!

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
جعفر اسکندری

خوبه ماشااله

باران

با نمک بود.....